هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو / از ابتدای ساده ی این ماجرا چقدر ـ
من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت / من را چرا شکست؟ چرا ساخت یا چقدر؟
هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی / عادت نبود حسی از آن ابتدا چقدر
مانند پیچکی که بپیچد به روح من / ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چقدر
خوب است با تو ، با همه بی وفاییت / قلبم گرفته است ، نپرس از کجا؟چقدر؟!!
دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست،یک کم از طلای خود حراج می کنی؟عاشقم با من ازدواج می کنی؟اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟تو چقدر ساده ای،خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما تو مچاله می شوی،چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی،پس برو و بی خیال باش!عاشقی کجاست،تو فقط دستمال باش!دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست،گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد،آخرش دستمال کاغذی مچاله شد،مثل تکه ای زباله شد،او ولی شبیه دیگران نشد،چرک و زشت مثل این و آن نشد،او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت،چون که در میان قلب خود،دانه های اشک کاشت...
نشسته بود پسر،روی جعبه اش با واکس غریب بود،کسی را نداشت الا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت وگاه بغض صدا می شکست:آقا واکس؟
درست اول پاییز ، هفت سالش بود که روی جعبه ی مشقش نوشت...بابا...واکس
غروب بود و مرد از خدا نمی فهمید ومی زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
سیاه مشقی از اسم خدا خدا بر کفش نماز محضی از اعجاز فرچه ها با واکس
برای خنده لگد زد به زیر قوطی ، بعد صدای خنده ی مرد و زنی که:هاها!واکس
چقدر روی زمین خند ه دار می چرخد چه داستان عجیبی!بله،در این جا واکس
پرید توی خیابان ، پسر به دنبالش صدای شیهه ی ماشین رسید،اما واکس
یواش قل زد و رد شد،کنار جدول ماند و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس
غروب بود و دنیا هنوز می چرخید وکفشهای همه خورده بود گویا واکس
و کارخانه به کارش ادامه می داد و هنوز طبق زمان ـ هر دقیقه،صدها واکس
کسی میان خیابان سه بار مادر گفت و هیچ چیز تکان هم نخورد حتی واکس
صدای باد ، خیابان و جعبه ای پاره نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس

