کتاب می خواندم که آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق.انگار که تمرین رژه می کرد.تا اینکه بالاخره رضایت داد وسط اتاق بایستد.نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش گفت:یک و نوزده(۱:۱۹).سر از کتاب برداشتم و به او گفتم:بیست!پرسید:یک و بیسته؟(۱:۲۰).گفتم:نه!یک و نوزده میشه بیست!خندید و من نگاهم رفت به طرف ساعت روی دیوار: ۱:۲۰ بود.
می دانید اگر از تمام ماهیهای دنیا بپرسید:((خشکی رو بیشتر دوست دارین یا آب رو؟)) جواب می دهند:((آب...آب...آب))این جمله را می توانید از روی حرکت لبهایشان بخوانید.
عقربك يخ زده است و دماسنج ، تنش مي لرزد ، همه در سايه ي صفر!
چه انتظار عجيبي ، تو بين منتظران هم عزيز من ، چه غريبي ، عجيب تر كه چه آسان ، نبودنت شده عادت ، چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي ، فقط نشسته و گفتيم ، خدا كند كه بيايي . . .
دیروز که داد زدی گفتی دوستت دارم ، گفتم بلندتر نشنيدم ، اما امروز كه آرام گفتي ديگه دوستت ندارم ، گفتم ، هيس چرا داد مي زني . . .
بلبل عاشق پیشه در فصل پاییز از سر ناچاری عاشق گل مصنوعی می شود.
![]()
![]()
![]()
امروز را برای بیان احساس به عزیزانت غنیمت بشمار ، شاید فردا احساسی باشد ، اما عزیزی نباشد.
خدایا ! بارانت را بر این سرزمین بباران که نامردمانش نه ، که مردمش تشنه اند ،
خدایا ! گندمزارانت را در این سرزمین برویان که نامردمانش نه ، که مردمش گرسنه اند ،
خدایا ! این مردم را دوست داشته باش که بی آنکه چیزی بر لب بیاورند تورا دوست دارند ،
هنگامی که جواب راست ترین مردمانش گلهای سرخ . . . است ،
کجا ، زمین دارد از خورشید دور می شود ، ماه از زمین ، ستارگان از آسمان
و ما با خاطره هایمان از یکدیگر ،
به راستی ، مزار این همه شهید کجاست ؟
همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه بخشی از آن و همیشه بخشی از غم کسی باش ، نه دلیل آن .
کوری شبی را به خوشی در خانه ی دوستش گذراند . یکهو موقع خداحافظی میلش کشید که تنهایی به خانه برود . ولی از دوستش خواست اگر ممکن است چراغی به او بدهد . دوستش پرسید :(( برای چی ؟ تو که با چراغ هم جلویت را نمی بینی ؟ )) مرد کور در جوابش گفت :(( برای اینکه مردم ببینند دارم می آیم و خودشان را از جلویم کنار بکشند .))مرد پا به خیابان گذاشت ، فانوس در دستش تکان می خورد . کسی به او تنه زد ، مرد کور گفت :((حواست کجاست ؟ مگر چراغم را نمی بینی ؟ )) عابر مودبانه گفت :((نه خیر ، متاسفم ، من کورم جناب.))
در روز برفی تکه های نان را در گوشه ی حیاط بریز،تو می توانی برای پرنده ها پدر باشی در چهارده سالگی!
